جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

9-خیلی خوشقدمی مادررررر جوووون

همین الان بابات زنگ زد عزیزم ،هنوز اشکام بند نیمده کوشولوی خودم ، ،وقتی بهم گفت که امتحانای ترم اول دانشگاش رو خیلی خوب داده یهو گریم گرفت !!!!! باورت میشه عزیزم ؟؟ اصلا فکر نمیکردم به این راحتی قبول بشه ترم اول رو!!!!!!!!!!!!!!!!!! عشقم بهت تبریک میگم بابت این بابای با پشته کارت خیلی خوشحالم آخه عزیزه دلم درس خوندن تو ی کشور دیگه اونم به ی زبون دیگه اونم تو دانشگاه پزشکی اصلا کار راحتی نیست ، حتا خود اونجائی ها هم با وجود زبان مادری و خیلی امکانات راحت به این آسونی قبول نمیشن ....  اما بابا جونت گل کاشته، دست گلش دارد نکنه ، همینجا بهش میگم که کارش عالی بود و ما بهش افتخار میکنیم      ...
14 بهمن 1391

8-خاطرات روزهای سخت بارداری از اول تا الان (هفته ی هشتم )

سلام نخود فرنگی مامان ، مامان تنبلت دیگه اصاب تو این خونه برای هیچکی نذاشته!!! شبه که میشه تا دیروقت بیداره و از انور تا لنگ ظهر میخابه!! هرچی هم که مامان بیچارم صدام میکنه تا پاشم واسه صبحانه من انگاااار که نه انگاااار نقل من ، مامان از همون هفته ی اول حاملگی متوجه حضور شما شد ، چه جوری؟؟ خوب معلومه دیگه ب خاطر اینکه اصلا انتظار ورود تو نداشتیم و من همش نگران بودم که نکنه ی وقت حامله بشم ، اما چون احتمالش خیلی کم بود پشت گوش انداختم ،نمیدونستم که انگور من شیطون تر از این حرفاست!! جونم برات بگه که بعد از اینکه دچار تکرر ادرار شدم و اشتهام در همون هفته ی اول به اندازی ی فیل زیاد شد شک کردم و به محض برگشتن از مسا...
14 بهمن 1391

3-چه جوری عاشق شدم ؟شیطنت های جوونی و نوجوونی مامان جونت!!

روزای بچه گی گذشت و مامانت رسید ب نوجوونی ، نمیدونستم چرا همه به من میگن شیطون|؟؟|   بماند که هنوزم ک هنوزه نفهمیدم ، وقتی که پا گذاشتم ب دبیرستان متوجه ی چیز عجیبی شدم اینکه من خیلی با بقیه فرق دارم، متوجه شدم ک بچه ها ۲ دسته هستن و من جام تو هیچ کدومشون نبود عزیزم ، ی دسته دخترای خیلی مذهبی و مؤمن و دسته ی دیگه دختر های قرتی ، همشون دوست پسر داشتن ،تنها بیرون میرفتن ، شاید خیلی کارای دیگه هم میکردن اما من خبر نداشتم!! من تا ان روز ۱ دوست پسرم نداشتم .... دسته ی اول هم ک همگی مؤمن و قرآن خون و نماز اول وقت خون و با حیا و سر به زیر ، تو دسته ی اونا هم نبودم چون نمازم گاه گاهی بود نه همیشه و اول وقت ، سر ب زیر هم ک نب...
14 بهمن 1391

7-چقدر زود مادر شدم -تقدیر یک فرشته

عزیزه دلم ،عشق زندگیم ، همه ی دارو ندارم .... تو با من چه کردی ؟ چه نیرویی چه عشقی این همه شور  ایجاد کرد؟ که بدون دیدن روی ماهت دلبسته و وابستت شدم..... هنوز باورم نمیشه که دارم مادر میشم ، آره عزیزم خیلی زود امدی ، هیچ کسی چشم انتظارت نبود و امدی ، وقتی فهمیدم امدی از ناراحتی و قصه دق میکردم ، ناراحت بودم ، درد داشتم ، حتا دنبال راهی برای سقط بودم ، نمیدونستم چجوری تو دوران نامزدی ب شوشو بگم ، با چه رویی؟ به بابام ؟ به مامانم؟؟ با خودم گریه میکردم و میگفتم دختر تو چقدر بدبختی آخه !! چقدر پیشونی سیاهی!! آخه کی اینجوری ک تو باردار شدی حامله شد؟؟ شانسه توئه دیگه .... من هنوز باکره بودم مامانی ک خدا تورو بهم داد ، هنوز بچه بودم ،...
14 بهمن 1391

5-هر چی که دارم مال تو

از چند هفته ی پیش مامانت همش تو بیمارستان بستری بود ، چرا؟؟ از خودت بپرس شیطون ، از دست تو هرچی ک میخورم ک نمیتونم بخورم ..... رو بالا میارم لاغر هم شدم ، زشت هم شدم تازه ..... بابات منو بینه فرار میکنه .... خودرو شکر ک ایران نیست!!! همش تقصیر توئه ، فک کنم تمام زیبایی های من رفته تو وجود تو!!! خوشگلم ، عیبی نداره مادر شدن همینه دیگه !!! در عوض بیای حسابی تلافی میکنم !!!! میدونی چیکار میکنم ؟؟؟ به اندازی ۹ ماه آشوب و درد و بلا بغلت میکنم ، وحسابی ماچ بارونت میکنم گوگلی من تربچیه مامان ، قربون اون کله کچل بدون موت برم من ، عاشقتم من عشقممممم ، زیبایم سلامتیم ... ک چیزی نیست هر چی که دارم ماله تو !!! ...
14 بهمن 1391

4-بازم ی افتضاح دیگه!! عزیزم تو بدترین شرایط ممکن و بی خبر امدی نخودی من

حتما داری با خودت میگی پس این مامان من کی آدم میشه آخه!!! ساااکت شو بیتربیت!!!! حقه شکایت نداری چون تازگیا فهمیدم که ی رگت به خودم رفته !!! چرا؟؟؟ الان برات تعریف میکنم ناقلا  دوران نامزدی ما کوتاه و با دوران سربازی برابری میکرد ،بابام هم نقشه کارگاه گجت رو به عهده داشت و ثانیه به ثانیه دنبالمون بود ، انقدری ک من با عشقم قبلا تو خارج تنها بودم تو دوران نامزادیمون نبودم!!!! هرجا بودیم سروکله بابام ۱ ثانیه بد پیدا میشود!! برای اینم ک کم نیاره همیشه تا عین هویج بینمون سبز میشد با کلی عذرخواهی میگفت : به به چه سوتفاهومی !!! شما هم اینجا هستین !!!!!!!!!!!! چقدرررررر جالب !!!!  فرصت نمیکردیم حتا دست همو بگیریم ...
14 بهمن 1391

1-دوست دارم جوجوی مامان با اینکه هنوز نیومدی تو بغلم و حتا تکونم نخوردی از جات اما حسابی عاشقت شدم!!

سلام ب همه ی دوستای خوبم ،    وبلاگ رو همین امروز برای کسی درست کردم که تا به حال اولین کسی بود ک تونسته قلبمو کامل مال خودش بکنه،اره عزیزم ، اره عشقم اره عمرم اینا خاطرات زندگی مامان بی تجربته تا بدونی ک چه بلاهایی ک به سرش نیاوردی تو این چند وقته . جوجوی مامان بذار قبل از اینکه شورو ب تعریف زندگیم بکنم بگم ک چقدر دوست دارم و میخوامت عسلم با وجود تمام این سختیها ....        ...
14 بهمن 1391

2-بچگیهای مامان شیطونت

من رستا هستم ،متولد مرداد ۱۳۷۱ ، از بچگی همیشه همه بهم میگفتن یپا آتیش پاره و هیچ کسی از دستم آسایش نداشت ، از وقتی ک چشم باز کردم اطرافم همین کلمات رو میشنیدم و سرزنشهای پدر و مادرم، : آخه تو کی  آدم میشی  بچه ، دخترم مگه انقدر شیطون میشه از این برادرت یاد بگیر ی سال ازت کوچکتر ، پسرم هست اما ی پارچه آقا ،چرا تو اینجوری نیستی  چرا مثل بقیه دخترا ی گوشه نمیتمرگی از دست تو من دیوونه  شدم دیگه همش ریخت و پاش همش لجاجت همش شیطنت ، آخه گوسفند قربونی پدر بزرگتو واسه چی فراری دادی دیگه ؟ این کارتو دیگه چشم پوشی نداره،  ، بذار بابت بیاد خونه..... (فک کنم ک مامان جونت ان موقع تقریبا ۱۰ سالش بود قربونت برم، ا...
14 بهمن 1391